یکشنبه 19 تیر1390
شب یک انتظار
شب یک انتظار
دوباره با دل تنگش کنار می آید
زنی که از شب یک انتظار می آید
دو چشم عاشق او لحظه های تنهایی
برای گریه ی شبها به کار می آید
نچیده میرود از دست بوسه هایی که
از امتداد لبانش به بار می آید
چقدر راز دلش را به قاصدکها گفت
که مرد عاشق اواین بهار می آید
چرا همیشه به جای کسی که می خواهد
صدای شیهه ی یک بی سوارمی آید؟
سپید شد شب گیسوی آرزوهایش
به روی خاطره هایش غبار می آید
...
و زن شبیه پلی میشود که در خوابش
صدای سوت بلند قطار می آید
شیما اسلامی فخر
سه شنبه 20 مهر1389
آن چشم ها
"پاییز میگذشت
در کوچه های سبز
ما سوت می زدیم! "
سید حسن حسینی
آن چشمها پس لرزه های فصل پاییزند
با هر نگاهی بر دلم آوار می ریزند
کار دلم زار است آری آن دو ویرانگر
سربازهای جنگجوی نسل چنگیزند
تا پلک بر هم میزنی صد واژه میروید
از بس که مژگان سیاه تو غزل خیزند
میخواهم این دنیا نباشد ، مردمانش هم
وقتی که چشمانت ازاندوه اشک آویزند
این بیت ها جای قرار چشم هامان نیست
امواج چشمانت ازین ابیات سرریزند
مهمان یک فنجان نگاه چشم سوزم کن
آن چشم ها ،حاشا نکن ازعشق لبریزند !!
شیما اسلامی فخر
جمعه 5 شهریور1389
دوره گرد
""چه می شد که اندوه ها را شبی
باد همراه خود میبرد
و فردا هوایی دگر داشت...""
غزل (۳) :
ساعت حدود هجده و پنجاه و درد بود
یک شهر بی کسی درآغوش مرد بود
تنهایی اش جریمه ی طرح سوال و او
بی اعتنا به قاعده ی زوج و فرد بود
گنجشکها رفیق شب و روز او شدند
مرد از نگاه مردم این شهر طرد بود
هر روز درهراس و گریز از سپاه غم
او پاسبان خستگی این نبرد بود
شیرین نشد به کام دلش روز های او
فنجان لحظه های شبش تلخ و سرد بود
یک جفت کفش پاره و نان کپک زده
سرمایه های کوچک این دوره گرد بود
دست نیاز برگ به سوی نگاه ابر
رخسار کوچه باغ دلش خشک و زرد بود
چشمان او جسارت جاری شدن نداشت
باران چقدر بی خبر از حال مرد بود !!!!!
شیما اسلامی فخر

پنجشنبه 21 مرداد1389
پرواز کن !
بیا بیا که پشیمان شوی ازین دوری
بیا به محفل شیرین ما چه میجویی؟؟
همیشه در زمان های قدیم از هرجایی که شاهی عبور میکرد آن محله آباد میشد.این روزها نیز زمان عبور مرکب خداوند از میان محله ی فقیران عالم است . وای که چه آبادانی در راه است.... ماه رمضان می آید. ماهی که برای بدن چرک ما چون آب کر است. ما خود، تازه میشویم آنقدر تازه که برگ و بر میدهیم وسبز میشویم.
خدا تمام وسایل آشتی را فراهم کرده پس ما چرا ناز کنیم؟؟؟؟؟؟ رمضان ماه شب گردی فرشتگان و خیابان های خالی از شیطان در راه است... دلها را به استقبالش چراغانی کنیم.
غزلی دیگر:
شاید به ظاهر خنده هایش از ته دل بود
حکمی که بر قلب تو میزد مهر باطل بود
ماه نگاهش بر مدار تو نمی چرخید
اما دلت در انتظار قرص کامل بود
یک روز بانوی غزل هایش خطابت کرد
فردا دوباره شد همان مردی که غافل بود
دل کندی از تکرار تلخ دوستت دارم
بین تو و چشمان او دیوار، حائل بود
موج حضورش ساحلت را سخت درهم ریخت
فرجام رویاهای تو کشتی در گل بود
بال کبوترهای دستانت رها گشتند
پرواز کن ! آزادیت هرچند مشکل بود
شیما اسلامی فخر
دوشنبه 28 تیر1389
زمین گیر
زمین گیر
کار دل بود که این گونه زمین گیر شدم
پای تو ماندم و در حسرت تو پیر شدم
نه سلامی نه جوابی نه سراغی از من
نگرفتی تو و از دست تو دلگیر شدم
همه گفتند که دل را به سراغش نفرست
دل خودش رفته و من با همه در گیر شدم
اینکه گفتی بروم از ته دل بود ولی
باز پرسیدم و صد مرتبه پیگیرشدم
تیر غمگین نگاهم به غلط رفت نشان
حوصله کردم و این بار کمانگیر شدم
سالها صبر برای تو و عشقت کردم
بی خبر بودم و بازیچه ی تقدیر شدم
آسمان سهم کسی چون من بی بال نبود
کار دل بود که این گونه زمین گیرشدم
شیما اسلامی فخر
پنجشنبه 24 تیر1389
جادوی کلمات
به نام خالقی که زبان را آفرید:
این اولین مطلبیست که دراین وبلاگ می گذارم و از پروردگار کمک می خواهم تا مرا در راهی که شروع کرده ام یاری دهد.
این وبلاگ دریچه ایست تا درآن حرفهایی بزنیم از سر دلتنگی ، مطالبی را ذکر کنیم که مربوط به حیطه ی زبان شناسی باشد و اشعاری بنویسیم که حرف دل است.
در سر هزاران حرف دارم و این حرفها پلیست بین ما.
تا به حال از خود پرسیده اید که منشا این کلماتی که بر زبان رانده می شود کجاست؟ و چه قدرتی در کلمات نهفته است؟
آنچه با زبان آدمی مرتبط است اندیشه ی اوست. اندیشیدن و سخن گفتن یا به عبارت ساده تر اندیشه و زبان ، اگرچه در پیوند با یکدیگرند اما به دو سطح متمایز متعلقند.
آن گونه که می اندیشیم با آن گونه که صحبت می کنیم تفاوت دارد. به عبارت دیگر زبان ، اندیشه را کمتر از آنی که هست نشان می دهد و معنا بیشتر از چیزیست که در قالب واژه ریخته می شود و ما با شنیدن کلمه ای خیلی چیزها را می فهمیم که در خود واژه نیامده است. ما بیشتر از آنچه می شنویم می فهمیم.
برای مثال: وقتی ما کلمه ی (گل) را از کسی می شنویم ، تمام چیزهایی که مربوط به این مفهوم است در ذهن ما ردیف میشوند.
از جمله گلبرگهای گل، بوی گل ، خار گل و ...
پس باز هم به این نکته می رسیم که واژه ها کاملا نمی توانند آنچه در ذهن است را نشان دهند.
درین خصوص بیتی از (انوری) می آوریم :
در جهانی و از جهان بیشی همچو معنی که در بیان باشد
اما با تمام این صحبت ها زبان آدمی شگفت انگیز است..... و کلمات می توانند معجزه کنند.
ما با چند کلمه ی ساده می توانیم بهترین حس ممکنه را به طرف مقابل خود بدهیم و باز با تنها یک یا چند کلمه می توانیم کسی را تا حد مرگ ناراحت یا خوشحال یا نا امید کنیم . زبان راهی برای بیان عواطف و در دسترس ترین وسیله برای ارتباط بین انسان هاست..
اما این نکته را هم باید در نظر گرفت که سخن گفتن و این که چه چیزی را بگوییم و چه را نگوییم اهمیت بسیاری دارد.
به قول دکتر شریعتی :
همیشه حرفهایی برای گفتن هست و ارزش عمیق هر کس به اندازه ی حرفهاییست که برای نگفتن دارد...
ویا درین بیت می بینیم که راز ماندگاری در کم سخنیست :
چون مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد
در پایان بهتر است بگوییم که قدرت تکلم زیبا ترین، عمیق ترین و پیچیده ترین پدیده ایست که پروردگار در انسان ها قرار داده است و هر انسانی در ارتباط با کلماتی که میگوید رسا لتی را بر عهده دارد .
پس بیاییم ازین قدرت جادویی برای نفوذ در دلها و نه خروج از دلها استفاده کنیم.

